دوست داشتن مسری است

داستان ونوس و آدونیس، ماجرای عشق ونوس یا همان آفرودیت، الهه هوسباز عشق و زیبایی، نسبت به آدونیس، شکارچی جوان و زیبای کوه‌های سوریه (لبنان) است. در این داستان، برای اولین بار شکارچی زیبای عشق، خود با عشق جوانی شکارچی، شکار می‌شود و به عبارت دیگر، در این منظومه عشقی، ونوس یا همان آفرودیت که جذاب ترین الهه آسمان است، به جای عشق آفرینی، خود به دام عشق می‌افتد.

آدونیس بنا به روایت اوویدیوس شاعر بزرگ رومی، هم پسر و هم نواده کیئور پادشاه قبرس به شمار می‌آمد و حاصل همخوابگی کیئور با دختر زیباروی و هوسبازش، میرا بود.

کیئور، پادشاه قبرس، مردی زیبا و آراسته و بسیار موقر و شریف بود، که دختری زیبا و هوسباز و آتشین مزاج، به نام میرا داشت. میرا نسبت به پدر خویش، عشق گناهکارانه‌ای در دل داشت و امید آن که پدرش حاضر به هم خوابگی با وی شود را نداشت و در عین حال به هیچ قیمت نمی‌توانست از این خواهش دل خویش صرف نظر کند. بدین جهت میرا حیله‌ای اندیشید ویک نیمه شب، با استفاده از تاریکی کاخ وارد اتاق خواب پدر خویش شد و خویشتن را به جای ملکه مادر خویش جا زد و با شاه هم بستر شد! وی، در همان شب و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد از بستر معشوق و پدر خویش بیرون آمد و به اطاق خود رفت.

با این همه بعد از مدتی راز میرا، کمابیش از پرده بیرون افتاد. زیرا وی از شب هم خوابگی با پدر خویش، باردار شده بود، در نتیجه وی برای فرار از خشم پدر و رسوائی خود به عربستان گریخت و در آنجا بود که میرا، آدونیس را بدنیا آورد.

آدونیس پسری به زیبایی آفتاب بود، و آنقدر زیبایی و برازندگی داشت، که چون پای به سن بلوغ گذاشت از دست دختران اطراف خویش و ابراز عشقهای آنان، سر به بیابان نهاد و به صورت فراری به بیبلوس که شهر معروف فینیقیه واقع در نزدیکی بیروت کنونی بود، رفت. آدونیس چونشکارچی زبردستی بود، سپس به کوه‌های لبنان پناه برده و هفته‌های متوالی در آنجا سرگرم شکار شد.

اما روزی از روزها، آدونیس در گرماگرم شکار و شکار افکنی، ناگهان زنی جوان و نیمه برهنه را در برابر خویش یافت، که محو تماشای او شده بود. این زن زیباترین زنی بود که آدونیس به عمر خویشتن دیده بود و البته وی حق داشت، چراکه این زن، کسی به جز عشق آفرین بزرگ آسمان، ونوس نبود. ونوس، الهه عشق و زیبایی و دختر خدای خدایان محسوب می شد که جمال او خدایان دیگر را نیز به شر و شور افکنده و با زیبایی و عشق خویش در بزم آسمانی آنان آتش افروزی کرده بود.

امّا اینک و در اینجا نوبت خود ونوس شهر آشوب و عشق آفرین بود که خود نیز برای اولین بار به دام عشق گرفتار شود. علت این واقعه این بود که اروس، پسر شیطان و بازیگوش او، که همیشه به فرمان مادر خویش دلهای این و آن را آماج تیر خود می‌کرد و آنان را به عشق یکدیگر وا می‌داشت، این بار، از راه شیطنت خود، قلب مادرش را آماج تیر کرد و باعث شد عشق این جوان زیبا یعنی آدونیس، دل الهه عشق و زیبایی را گرفتار سازد.

 Venus and Adonis

ازاینجا ماجرای پرهیجان و شیرین عشقبازی میان ونوس، الهه عشق و زیبایی، با جوانی از خاک نشینان به نام آدونیس، آغاز شد، در حالیکه آدونیس نمی‌دانست که زیبایی او، کدام زن را اسیر وی کرده و کدام تن را در آغوش وی افکنده‌است!. این ماجرای عشقی، چنان ونوس را در عشق و هوس غرق نمود، که برای روزهای متعدد، اصلاً پای وی به آسمان نرسید.

 این غیبت ممتد و بی سابقه ونوس، خدایان عاشق پیشه را که یکی از آنان شوهر وی بود و دیگران همه در نهان دل بدام عشقش داشتند، نگران او ساخت و به کنجکاویشان برانگیخت. در نتیجهمارس، خدای جنگ که فاسق رسمی ونوس محسوب می شد و عربده جوئی و چاقوکشی او دیگران را از نزدیکی علنی با الهه هوسباز آسمان باز می‌داشت، به جریان ونوس با آدونیس پی برد و تصمیم گرفت هرطور که هست، داغ این پسرک زمینی را به دل ونوس بگذارد.

روزی از روزها که آدونیس، برای ساعتی از ونوس دور شده بود تا به شکار بپردازد، ناگهان گراز زیبا و چالاکی را در برابر خویش یافت، وچهارنعل دنبال او به تاخت در آمد. گراز و آدونیس که سوار بر اسب بود، مسافتی دراز را در دل کوه و جنگل پیمودند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند و ایستادند. در آنجا بود که ناگهان گراز به صورت مارس (مریخ) در آمد و با نیروی خدائی خود آدونیس را بر زمین کوفت و سینه اش را از هم درید.


ونوس که در پی معشوق خویش می گشت، در دنبال جای پای اسب آدونیس، خود را به آنجا رسانید و محبوبش را مرده یافت. در حالیکه در کنار جسدش دسته‌ای از گلهای وحشی زیبا دیده می شد که از جای قطره‌های خون آدونیس سر برآورده بودند. از آن پس، آن گل را که در کنار پیکر آدونیس روئیده بود، گل فراموشم مکن، نامیده شد. این گل، همان گل کوچک آبی رنگ زیبائی است که در اواسط بهار در کوهستانهای ایران نیز می‌روید.

پس از آن، ونوس تن آدونیس را به صورت گل شقایق در آورد و خودش به آسمان رفت تا از پدر خویش تقاضا کند که دوباره آدونیس را زنده کند. ونوس همچنین از همان وقت نیز درب خوابگاه خود را به روی مارس(مریخ) بست و با وجود فریادها و عربده جوئی‌های این خدای پر شر و شور، این در را به روی او نگشود.

اما ونوس پس از مرگ آدونیس، با یک رقیب عشقی سرسخت مواجه شد. بدین ترتیب که آدونیس مثل همۀ دیگر مردگان، بعد از مرگ به دیار تاریک زیر زمین رفت که در آن دیار، پرسفونه ملکه زیبای دیار خاموشان به همراه شوهر خویش هادس، خدای دوزخ، فرمانروایان آن بودند. پرسفونه خواهر زاده خدای خدایان و زنی بسیار زیبا بود، و ماجرای عشق هادس به او و دزدیدن وی از یک چمنزار و بردنش به زیر زمین خود از داستان‌های شیرین افسانه خدایان یونان است.

این ملکه دیار خاموشان به شوهرش وفادار بود ولی دیدار آدونیس تاب از کف او برد و وی را بی اختیار به آغوش این جوان ماهرو افکند، به طوری که چون خدای خدایان بر اثر بی تابی‌های و تقاضاهای ونوس بالاخره رضا داد که آدونیس دوباره زنده شود، پرسفونه هر دو پا را دریک کفش کرد و گفت هرکس دیگری را بخواهید پس می‌دهم ولی این پسرک زیبا را پس نمی‌دهم. بالاخره خدای خدایان دور از چشم شوهران ونوس و پرسفونه، با این دو الهه عاشق پیشه مجلسی آراست و طرفین موافقت کردند که نیمی از سال را آدونیس در روی زمین مال ونوس و نیمی دیگرش را در زیر زمین مال پرسفونه باشد.

آدونیس هر سال، چهار ماه در بهار زنده شود و به زمین بازمی گردد و از این‌رو آدونیس نماد تجدید حیات طبیعت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 18:35  توسط mobham  | 

لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس